قشنگترین آوای زندگیم نیلسون

خاطرات پسر کوچولوی ما

  

 

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 7 خرداد 1391ساعت 21:56 توسط مامان فریبا |

 

 

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391ساعت 22:34 توسط مامان فریبا| |

 

موضوع :

نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391ساعت 21:29 توسط مامان فریبا| |

در تمام لحظه هایم تکرار میشوی اما

تکراری نمیشوی....قلب

 

 

 

 

 

من: نیلسون برو بازی کن مامانی چرا اینجایی؟؟

نیلسون:( یه ٣٠ ثانیه میره و برمیگرده ) نمیخوام .بیا باهم بازی کنیم

من: عزیزم من کار دارم حالا برو بعد منم میام .یادته بچه ها تو اتاق خودشون با اسباب بازیهاشون بازی میکردن ؟؟

نیلسون: ....................مژه

نیلسون : مامانی جون ،برو یه بچه بخر ،اسمشو بذاریم آرتین، بیاد با من بازی کنه .( اسمشم واسش انتخاب کرده)

من: از کجا بیارم عزیزم ؟ بعد بازی کجا بره؟ چی بخوره ؟

نیلسون: از فروشگاه ،ولی کوچولو باشه مثل دانیل( پسر یکی از دوستام) بعد جوراب کوچولوهای منو بده بهش با کفش کوچولوهام که واسه من کوچک شده ..

و من:تعجبتعجب،خوب چرا واسش نو نخرم؟؟ گناه داره ؟

نیلسون: نه نه نه ،بعد بیاد تو اتاق من بخوابه اما رو زمین ،بعد واسه من تخت نو بگیر از اون ماشینی ها ،اینارو که کهنه میشه ( دقیقاااااا اسم کهنه رو میاره ) بدیم به اون آخه من بزرگترم من آقا نیلسونمنیشخند

من: باشه مامانی میرم میگیرم واست

نیلسون: نه مامانی شوخی کردم نمیخوام ،خودم بازی میکنم باشههه

یعنی کاملا ٢٠ دقیقه خودش کاملا سر گرم این دیالوگ کرد و بهش فکر میکرد بعد جواب میداد ،حالا من موندم این اسم و این شخصیت رو و این افکارو از کجا اورده ؟؟

چه جوری این به ذهنش رسیده که اگه یه بچه از خودش کوچیکتر باشه این میتونه بهتر باهاش بازی کنه و این میشه آقای کوچیکه

من که کلا سوالسوال

اما در کل عاشق بچه های کوچولوتره تا بزرگتر ،با بزرگتر از خودش سازگاری نداره .

حالا مدتی هم درگیر این پروسه ی  دندون در آوردن شدیم بازم بد غذا شده کمی هم کم حوصله .

 

 

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391ساعت 11:44 توسط مامان فریبا| |

سلام امدیم دوباره با عکس چقدم فعالیم تو این وبلاگ جدیدقلب

 

عاشقتم سوپر من مامانییییییییییییییییییقلبقلبقلب

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1391ساعت 2:17 توسط مامان فریبا| |

سلام ما دورترین هاست اما گرمترین سلامهاست که تقدیم دوستان همیشگیمون میکنیم امیدواریم پذیرا باشند.لبخند

نیلسون رو برای بازی گروهی ثبت نام کردم که از اواسط مرداد قراره شروع بشه کلاس ها ،در این کلاس ها که تشکیل میشه از ٨ تا ١٠ نفر،از ٢ سال تا  ٥ سال ،بازیهای گروهی و نقاشی و شعر و کاردستی و همچنین گردش دسته جمعی انجام میشه ،هفته ای ٢ روز و هر روز به مدت دو ساعت و نیم طول میکشد ،با هم صبحانه و یا نهار میخورن ،و در کنار کارهایی که انجام میدن کم کم آمادگی لازم رو برای ورود به کلاس اول از نظر تقویت زبان بدست میاورند .خوشحالم که میخوایی به این کلاس ها بری چون کم کم با محیط مدرسه و درس آشنا میشه و با قرار گرفتن در این گروه ها و بازی با همسن های خودت سطح یادگیریت بالا میره و همچنین زبانت هم خوب میشه و دیگه تا رفتن به کلاس اول مشکلی نخواهی داشت،ساعات و روزهاش کمه اما واسه شروع خوبه بعد از این باید وقتی ٥ سالت شد به مهد کودک بری و تا برای سال بعدش بری کلاس اول ،وایی قوربونت برم ،خدا کنه زودتر اون روزها بیاد که بری مدرسه قلب

الان میشه گفت کاملا زبان مادریت رو حرف میزنی و مشکلی نداری ،زبان آلمانی و ایتالیایی هم در حد کلمه و شمارش بلدی اما اینا که کافی نیست باید خوب یاد بگیری ، در ضمن فکر کنم یک کم وابسته هستی این کلاس ها شروع خوبیست برای اندکی مستقل شدن.

مشکل پستونک داشتیم که شکر خدا اونم ٣ ماهی میشه حل شده و الان دیگه خیلی به ندرت پیش بیاد سراغش رو بگیری ،آقا شدی دیگه میخوایی بری مدرسه قوربونت برمقلبقلب

این قد کارا و حرفای شما کوچولوها زیاده که فکر کنم همه ی مامانها هم مثل من در بیانشون دچار تردید میشن که کدوم رو بازگو کنن تا دوستامون بیشتر لذت ببرن اما در کل همه ی حرکات و حرفاشون یک دنیا ارزش داره و زیباست. فقط از خدا میخوام همه ی کوچولو ها در کنار خانواده هاشون شاد و خرم باشند.

 و اینم یک عکس داغ داغ از نیلسون که خیلی علاقه به باغبونی داره و همیشه مشغول خاک و گل و آب هست....

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 7 خرداد 1391ساعت 22:58 توسط مامان فریبا| |

تولد ٣ سالگیسلام.

یک تغییر اساسی در وبلاگت دادم عزیزم که امیدوارم بتونم مطالبت رو اینجا ادامه بدم .برات تولد گرفتیم فقط خودمونی ،هیچ مهمونی در کار نبود و خیلی ساده و آروم ،در عوض به گل پسرم خیلی خوش گذشت و نهار هم رفتیم بیرون هدیه ی تولدش هم یک دوچرخه ی خوشگلی بود. دوست دارم پسرمممم

و گذاشتن عکسات اینجا راحت تر باشه.قلباز دوستانی که به وبلاگ سر میزنند خواهش میکنم اگه عکس ها رو تونستن ببینند ،برام بنویسند.ممنونم

 

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 31 ارديبهشت 1391ساعت 3:36 توسط مامان فریبا| |


صفحه قبل 1 صفحه بعد

طراح : پیچک دات نت